ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 19 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

مسافرت گل پسری به شمال وتعطیلات مامانی

  سلام سلام ما ازمسافرت اومدیم حالا برات بگم چکارها کردیموکجاها رفتیم در این مدت   مامان جونی تعطیلات مامانی از 22تیر شروع شدخیلی دلم یه مسافرت می خواست دوست داشتم با خاله جون وبچه هاش بریم اراک ولرستان وکردستان ولی بابای وداداشی موافق نبودن بابای به خاطر شما میگفت  هوا گرمه و پسرمون خدای نکرده مریض میشه......دیگه سخته با ایلیا مسافرت طولانی رفتن به هر حال منم راضی شدم که شما گل پسری راحت باشی................ به هر حال همراه باباو داادشی خاله فاطمه که ازت نگهداری میکنه رفتیم شمال خونه دایی حمید اخه حامد پسر دایی ودایی جونت خیلی اصرار کردند که بریم خونشون ماهم قبول کردیم جمعه ساعت 2 حرکت کردیم رفتیم رشت خونه دایی جون...
31 تير 1391

اولین مسافرت قند عسل به جزیره کیش

بعد از بدنیا اومدنت مامانی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت داداشی دلش خیلی می خواست بریم کیش خلاصه با دایی وبچه هاش کیش راانتخاب کردیم درست دوماه وبیست روز از بدنیا امدنت می گذشت رفتیم کیش ساعت 8صبح از خونه حرکت کردیم ساعت 15/10فرودگاه بودیم ساعت حرکت هواپیما 45/10 بود بعد از مدتی سوار هواپیما شدیم حدود دو ساعتی  کشید تابه جزیره زیبایی کیش برسیم ( مامانی من خیلی ترسیده بودم اخه اولین بار بود هواپیما سوار می شدم) نمی دونم شما که همش خواب بودی وبا کمربند به مامانی وصل بودی خیلی بهت خوش میگذشت مامانی وقتی از هواپیما اومدیم پایین دیدیم از طرف هتل اومدن استقبالمون بعد از جابجا شدن رفتیم ناهار بعداز ظهر استراحت کردیم بعد ساعت 30/3رفتیم پدیده شاندیز...
19 تير 1391

نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک

  مامان جون خیلی خیلی تنبل شدم چند روز  نتونستم بیام وبت را آپ کنم چند مشکل وجود داشت اول اینکه کامپیوتر خونه خراب شده دوم محل کارم اینترنتمون با مشکل مواجهه شده بود. مامان قربونت برم بلاخره طلسمو شکستم مامان جونم چند روز قبل بادست وپاهات حرکت به سمت جلو را یاد گرفتی از روزی که وارد نه ماهگی شدی  چند تا کار را باهم انجام میدی سینه خیز وچهار دست وپا میری ووسایل خونه میچسبی وبلندمیشی روپاهات می ایستی........ الهی مامان بخورمت که هرروز دلم غش وضعف میره برات مامان جون دیگه خودت را سریع به هرچی دور برت باشه می رسونی وکلی خنده میکنی مامان جونی دیروز یه پله کوچیک بین اشپزخونه وحال هست انقدر سعی کردی که از اونجا تونستی بیایی...
18 تير 1391
1